-
سکوت طلاست
دوشنبه 7 خرداد 1403 15:24
دارم فایل صوتی چهار اثرِ فلورانس اسکاول شین رو گوش میدم. آرامش و امید خاصی به آدم میده. خدا رو شکر چندان از مسیر معرفی شده در کتاب دور نبودم.متن ساده و روان کتاب به دل آدم میشینه و کامل مشخصه که نویسنده دلسوزانه میخاد یه جورایی تجارب و آورده های خودش رو به مخاطب نیز بفهمونه. و چه جالب از سکوت گفته بود. به نظرم یکی از...
-
همه چیز از آن خداست ، حتی خرداد
یکشنبه 6 خرداد 1403 06:09
ماشین رو بردیم کارواش. نزدیک غروب بود. گفتن نوبت شما نمیشه.بدون اینکه واکنش بدی به این نشدن نشون بدم خیلی آروم تا انتهای محوطه کارواش رفتم و دور زدم که برگردم. کارگر پیری که از اتباع افغان بود روبروم ایستاد و گفت خودم می شورمش. پسرم هم کنارم بود. روی صندلی جلو و کتاب قطور روضه الصفا در دست . تازه از کتابخونه برگشته...
-
دیدن گل های بابونه
شنبه 29 اردیبهشت 1403 23:02
و خدا همیشه جای درستی است. من باید بیدار باشم.
-
آخرین ترنم های اردیبهشت
جمعه 28 اردیبهشت 1403 07:14
بارانی است هوا. اردیبهشت ما امسال پیامبر زیبایی شده و شیراز، طنازتر از هر زمان عشوه میفروشد. خنکای اول صبح و نم باران و لطافت هوا و آیه ی امید. همه گویی زندگی را الفبا شده اند.
-
چوپان ها هم شاعر می شوند
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1403 06:28
میان هر برگ کویر در نسیم ظهرگاهی، صدای هر گوسفندی می شود لذت مخلوق بودن. گویی خدا تابستان را برای شنیدن وز وز زنبورهایش گرم تر داشته. بلکه سکوت صحرا ، زنده ترم دارد. چوپانم. نقاش بهارهای ندیده ام. شاعر کتاب های نخوانده ام و شاگرد قلم های آفتاب و صحبت های باد.
-
من یک کشاورز
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1403 06:23
باید صبوری بکارم. خدا را چه دیده ای ! شاید سکوت درو کردم. بایست تنهایی را قلمه برنم به ساقه ی وجودم، شاید آزادی بِرویَد. باید خدا را یافت. امید که پاک متولد شوم.
-
مرگ در سایه نشسته است به ما می نگرد
سهشنبه 18 اردیبهشت 1403 05:39
صمد هم کلاسی من بود. آن موقع ها خودش رو بچهی شهر می دونست. از بیپولیِ پدر، به روستا پناه آورده بودن. با مابقی برادرهاش فرق می کرد. بیشتر می فهمید. آروم بودو بیحاشیه.با موهایی که هر روز وِز تر و فِر تر می شد. صمد هم سن من هم بود. سبزه رو با خال بزرگی گوشهی صورت. قیافهی خشنی داشت اما دلی صاف و کمکینه. همیشه با صمد...
-
باران روز شیراز و موبایل بازی من
شنبه 15 اردیبهشت 1403 09:00
دیشب تمامی اَپهای استور سیباَپ پرید. شروع کردم به نصب وباپلیکیشن و بعدش کانفیگ شادوراکت که آیپی های داخلی رو مستقیم وصل کنه. ملودیفای کمی اذیت میکنه. جواب بگیرم خیلی راحت میشم . اوبونتوی عزیز رو هم که داریم. آخرین ورژن هستیم.۲۴.۰۴ . پردازش سیستم رو از حالت ذخیره باتری گذاشتم روی کارایی بالا. انصافا سرعت به شکل...
-
تفاوتی که باید با مابقی داشته باشیم
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1403 05:48
کارای اداره خیلی زیاد شده. کمی ناامیدم. اینکه هرکاری هم انجام بدی بازم انگار چیزی تموم نمیشه. یه همکار داریم وقت و بی وقت خیلی راحت و بدون ذره ای عذاب وجدان میره و یه نامه پزشک میاره و میگه مریض شده. الان چند روزی میشه که نمیاد سر کار. با خودم میگم نکنه زندگیِ درست رو همین آدم داشته باشه. بسیار خودخواهانه فقط به فکر...
-
دل آدمی بهشتش است
یکشنبه 9 اردیبهشت 1403 05:49
از خدا خواسته ام هر صبح دستگیر ناامیدیهایم باشد تا چشم بگشایم به وسعت سکوت و سکون سحری. تا درک کنم که جزیی از بیکران آفرینش هستم. تا به یقین درک کنم مرگ شوخی طعنه دار آدمیان بوده و ترس توفهمی که میان آغوش خدا گم می شود. از خدا خواسته ام هر تکانهی قلب کوچکم،کناری نسشته باشد و رویاهای آخر شبم را نقاشی کند.که بگوید...
-
آدمی به سکوت زنده ست
شنبه 8 اردیبهشت 1403 01:54
تازگی ها میبینم که با خودم آرام تر می تونم صحبت کنم. حسادتی نسبت به مابقی ندارم. عجله ای توی کارام ندارم و دوست دارم ساعت ها تنها باشم. حس میکنم این پیرتر شدن آدم رو متوجه خیلی چیرا میکنه. می فهمی که قرار نیست آخر این همه نگرانی رویداد خاصی بیفته. دلم یه خواب آروم میخاد میون یه صحرا. دلم کودکی های بی حاشه م رو میخاد....
-
اردیبهشت
یکشنبه 2 اردیبهشت 1403 08:55
سلام به اردیبهشت . به رنگ خاکستری پس زمینهی گوشی . به سادگی مینت . به جادههای خنج که نقاشی خداست . و شرمسار تنهایی های خودم هستم . خدایا تو یاریگر باش.
-
جعفر
جمعه 31 فروردین 1403 09:37
جعفر ورودی قبل ترِ ما بود. دبیرستان اندیشه ای بود. بیشتر از ما متوجه موضوعات بود. آدم ظاهرا آرومی بود. هر چند که من متوجه این موضوع بودم که آسیب پذیرتر از ما هستش. جعفر کمتر بُروز میداد. صبورتر بود و منطقی تر رفتار میکرد. کامپیوتر رو خیلی زوتر از من شروع کرده بود.خیلی جاها کمک بود و یاور. خیلی مدیونشم. اما هر چی...
-
امید اکسیژن زیستن
چهارشنبه 29 فروردین 1403 06:04
خدای خوبم،ممنون که هنوز توی عمق وجودم دنبال بوی خاک و نرمی گِلِ باغچه هستم. ممنون که هنوز سبزی هر درختی،هر گُلی حتی سبزی لباسی بهم احساس طراوت میده. ممنون که از شادی آدمها ذوق میکنم. که زندگی هر صبح بهم امید و حس تکاپو میده.
-
پسر و آزمون سمپاد
یکشنبه 26 فروردین 1403 23:42
کوتاهی کردم و دیر متوجه شدم که پسر می تونه امسال برای سمپاد آزمون بده. ثبت نامش کردم و حوالی ۲ ماه دیگه برگزار میشه. علاقه ش رو که دیدم توی یکی از کلاس های آمادگی ثبت نامش کردم. امشب اولین جلسه رو رفت. کمی ناامید شده بود. آخه با همکلاسی هایی بود که یک سال زودتر از پسر اقدام کرده بودن. گفت تمام تلاشش رو میکنه. و برا من...
-
تسلسل باطل
جمعه 24 فروردین 1403 16:36
و تاریکی ترسی ست که در نهانم ریشه دوانده. حقارتی ست که جسارتِ بیانش نیست. روزگار چندان سختی نیست. اما بزدلی ابلهانهی خودم همه چیز را به تسلسل باطل وامیدارد. امیدم را نگیر از من.
-
میدوری دوست جدید من
پنجشنبه 23 فروردین 1403 22:38
دیروز بعد از کلی سر و کله زدن با سیستم دیدم گوگل کروم با سخت افزار من سازگاری نداره و باعث کرش میشه. حتی بجای کروم اومدم از کرومیوم استفاده کردم. کرومیوم ورژن اوپن سورس کروم هست که اونم توسط خود گوگل ایجاد و منتشر شده. سبکتر هست و همون کارایی رو با کمی تغییرات داره. بعد از کلی تحقیق مرورگر میدوری ( midori ) رو نصب...
-
آهستگی های من
چهارشنبه 22 فروردین 1403 06:36
خنکی بهار رو میشه از پنجره ی نیمه باز خونه حس کرد. فقط حیف که دوام زیادی نداره. یه ماه نشده، همینکه اردیبهشت از نیمه گذشت آفتاب شیراز هوس میکنه به سوزوندن گندمزار مزرعهی تابستان و خدایی من خرداد و گرمای متنفاوتش رو هم عاشقم. بگذریم، الانم رو مشغول باشم به خنکای فروردین و سکوت یه روز تعطیل و بازم آوازخوانی گنجشککها...
-
سند دو ساله ی پدر
سهشنبه 21 فروردین 1403 17:49
بالاخره سند زمین پدر رو گرفتیم. دیروز اول صبح رفتم دنبالش. جلوی اداره مربوطه پارک کردیم. پدر رو گذاشتم توی ماشین تا هم خسته نشه و هم اینکه نذاره بیخودی جریمه شم. جریمه که شدم! سند رو باید از بنیاد مسکن میگرفتم. مسئول کار ما ،دفترش همون اول اداره بود. درست بعد از نرده نگهبانی و گیت ورودی.یه اتاقک خیلی خیلی قدیمی و...
-
فروردین دختری ست با گیسوان دلبرش
دوشنبه 20 فروردین 1403 06:13
سلام به تمام حسرت های زندگی. سلام به خنده های بی ریای مادر. سلام به خنکای صبح فروردین. سلام به تازگی نفس های بهار میان کینه توزی آدمیان خاکستری. سلام بر تمام رنگ های جعبه های شش تایی. سلام به هوای ابری صبحدم. سلام به بودن، به دلی که پناه و مونس و رازدار ترانه هاست. و خدا را شکر.
-
گذشته ای که دایی تاب داشتنتش رو نداشت
یکشنبه 19 فروردین 1403 20:29
لپتاپ رو ظهری چک کردم. به کمک یکی از دوستان. گفت ظاهرا خمیر cpu از بین رفته. خمیر رو عوض کردیم و تا روشن کردم دارم پست میذارم.حیفم میادمشکل اساسی داشته باشه. باهاش دوست شدم و بهش عادت کردم. و واقعا عوض کردن وفادارهای زندگی برای من خیلی سخته. همیشه خواستم تعمیر کنم. درست کنم. نذارم اون همه خاطرات خوب ازم دور باشند....
-
پستوی زندگی
یکشنبه 19 فروردین 1403 07:39
پَستوی ذهن من موسیقی ملایم سکوت است و صدای گنجشکک سحرخیز. رقص برگهای تازه روییده ی درختهای چنار . با رنگ سبز براق. عطر شکوفه های بهارنارنج و قدمزنی های بیخیالانهی یاکریمها. پستوی ذهن من بوی خدا میدهد و میشود زندگی کاشت و ریحان چید. اصلا میشود سالهای سال کودکانه زیست. پستوی ذهن هر آدمی واقعیت وجود اوست. پناه...
-
کاش موسیقی زندگی پیانو بود
شنبه 18 فروردین 1403 21:31
چقدر دلم خواب می خواهد. با ذهنی کودکانه و خیال پرداز که خدای تمام سرزمین خویش است. دلم سکوت سبز می خواهد با بوی گلهای بنفشِ شبدرهای همیشه سبز. دلم یک عالمه شب می خواهد با صدای جیرجیرکهایی که هرگز پیدا نمی شوند. دلم صبحدم خنک تابستان می خواهد. با صدای یاکریم و دعوای گنجشک ها. دلم خودم را بیشتر خواهان است.
-
آدم های ترسناک
جمعه 17 فروردین 1403 21:44
حس میکنم آدمهای این شهر چقدر بیاصالت شدن. چقدر حقیر و چه بی اندازه از خودشون دور. دیشب به اشتباه و بدون اینکه واقعا ماشین روبرو رو ببینم توی یه کوچه از خودروی پارسی که جلوتر از م می رفت سبقت گرفتم. یه پراید جلوم سبز شد. یه پراید مدل پایین یشمی. فقط یه ماشین می تونست رد بشه. راننده پارس با غرلند پشت سر من بود و...
-
تلاش هایی که زندگی را تعریف میکنن
پنجشنبه 16 فروردین 1403 16:26
سعی میکنم همه چیز رو تا حد ممکن ساده تر کنم. حاشیههای پررنگ هر موضوعی رو از اصل جدا کنم. دقت و تمرکزم روی اصل ماجرا باشه. اگه قبلترم بود مطمئنا وبلاگ رو به بیان یا وردپرس منتقل کرده بودم تا شروع کنم در کنار تولید محتوا، قالب رو ویرایش کنم. اما با اجبار بلاگاسکای به سادگی و عادی شدنش برام ، الان میبینم بجای اینکه...
-
کارمند وظایف دیگران
چهارشنبه 15 فروردین 1403 14:16
توی دفتر بیمه نشستم. بیرون نسیم خنک شیراز تمام وجودت رو پر میکنه از عطر بهارنارنج. و چقدر خوشبختیم با شیرازمون . خانم کارمند یه دخترک عینکی جوان هست که معلومه از زورگویی همکار آخر سالن خسته س. گاهی وقتا کمی با گلایه از وضعیت کار باهام حرف میزنه. کارش رو خوب انجام میده و میگه توی این کشور خوب ها جایی ندارن. راست میگه...
-
اینجا بی تو آخه سرده گُلِ من
سهشنبه 14 فروردین 1403 16:22
سال آخر دانشگاه حال و هوای خوبی نداشتم. یادمه خونه اجاره کرده بودیم. من اکثر کلاس ها رو غایب بودم و کم می رفتم. مهدی اما همیشه بود. مهدی همخونهای ما بود. با تیپهای خاص و به روزی که میزد همیشه با ما فرق داشت. پدرش هواش رو داشت و کمتر زجر بیپولی رو میکشید. مهدی آخرین سالی که من دانشگاه بودم عاشق شد. یه گوشی نوکیا...
-
سال نو
دوشنبه 13 فروردین 1403 21:05
حسابی خستهم امروز. میخواستم برم برای لالا. فردا صبح زود باید برم سراغ کار و اداره. روی اوبونتوی عزیز بجای xorg اومدم wayland رو فعال کردم. کمی مستند دیدم و کلی فکر کردم. اینکه هر روز عاشقانهتر خودم رو دوست داشته باشم. اینکه این وسط خودخواه نباشم اما مراقب باشم خودم رو بیخودی برای هر کسی هزینه نکنم. اینکه تلاش مطمئنا...
-
سیزده لعنتی و خانواده ای که کاش نبود
دوشنبه 13 فروردین 1403 08:07
صبح روز ۱۳ فروردینِ. بچهها رو رسوندم و اومدم دنبال مادر اینا. تازه از خواب بیدار شدن. مثل همیشه اول صبحی با هم جر و بحث دارن. فقط از مرگ و مردن و مریضی و نابودی حرف میزنن و میگم این چه جهنمی بود که من گرفتارش شدم . از زندگی الانم متنفرم. از اینکه گرفتار حضور پدر و مادرم شدم. میدونم بعد ها اگه اونا زودتر از من مردن...
-
پسر و علاقهی ناصری
یکشنبه 12 فروردین 1403 07:39
فردا آخرین روز نوروز امسالِ و باز زندگی برمیگرده به روال عادی. با پسر دیروز کتابخونه بودیم. خاطرات ناصرالدین شاه توی سفرهاش به فرنگ رو برداشت. پسر خدا رو شکر زیاد اهل مطالعه ست و تاریخ رو خیلی دوست داره. هنوز گوشی موبایلم دایورت هست روی خط خاموش و فقط دارم از دیتا استفاده میکنم. بدترین چیز عید همین بی برنامهگی هاشه...