دیروز باغچه بودیم. یکی از دوستان بی معرفتی کرده بود و لوله های اصلی آبیاری قطره ای رو با رد شدن ماشینش به فاک داده بود. مجبور شدیم با لوله های باغ همسایه آبیاری کنیم. تا ظهر زیر آفتاب سوختیم . خدا رو شکر درختها عالی شدن بودن. چقدر سختی کشیدیم تا این شد. الان دیگه میشه باغ صداش کرد. پر از امید. پر از سکوت. پر از اصل آدمی .
خدایا شکر
من بدان که پیش روی من است با اعجاب مینگرم.
و چه دلنشین است زندگی در پناه جهان ، اینکه ایمان داشته باشم تمام هستی آنِ من است.
و اینگونه مرگ نیز نقاشی هفت رنگ پرهای مرغ زنبورخوار است.
بیرونم. با بچه های اداره هستم و همه از هر دری و از هر دردی میگن. ساکتم. یه گوشه ایستادم و فقط دارم گوش میدم . خوب میدونم هیچ حرفی توی هیچ جمعی فایده ای نداره.
و چقدر آرومم وقت سکوت .
خرداد رفیق روزهای خوش من ، با گرمای گندم پزونش داره به نیمه میرسه. همیشه برام دوست داشتنی بود. خرداد دوست تنهایی های من بوده و هست. من و خرداد و صحرا و کتاب . چقدر ذوق داره که چنین مونسی همیشه هست و چه سعادتی که هنوز همون شوق کودکانه رو بهش دارم، گویی همین امروز میخام آخرین امتحان سال رو بدم و کتاب رو کناری گذاشته و برم سراغ تنهایی و دشت و گوسفندهای پدر .
خدایا بابت تمامی این هدیه ها شکر
و میدونم که ماها نامیرا هستیم
درگیری من با پشه های گلدون همچنان ادامه داره. دارم سم های مختلف رو آزمایش میکنم. امروز ظهر از پسر خواستم تا بره و از ماشین پیچ گوشتی ۴ سو بیاره. رفته و آخرش فازمتر دوسو آورد. کمی دلم گرفت. درست یا اشتباه این حس بد رو نمی دونم. شاید من عجولم و فرصت کافی به هر کسی نمی دوم. اما دلگیر شدم که چرا با وجودی که خودم از همون آغاز زندگی مجبور به دونستن همه چیز بودم اما پسرم حتی ساده ترین اصول زندگی رو لنگ میزنه. میدونم تشخیص پیچ گوشتی چهارسو از دو سو اصل زندگی نیست اما به عنوان یه پدر از پسرم ناامید شدم.
راستی همچنان در حال آزمودن انواع لینوکس ها بوده و اینروزا دیپین جان چینی رو نصب دارم. به شدت خوشگل و مرتبه. اما خب نقص هایی هم داره. هنوز زوده در موردش پست بزنم و نظر بدم. برم سراغ کلنجار رفتن با لینوکس. فعلا .
دارم فایل صوتی چهار اثرِ فلورانس اسکاول شین رو گوش میدم. آرامش و امید خاصی به آدم میده. خدا رو شکر چندان از مسیر معرفی شده در کتاب دور نبودم.متن ساده و روان کتاب به دل آدم میشینه و کامل مشخصه که نویسنده دلسوزانه میخاد یه جورایی تجارب و آورده های خودش رو به مخاطب نیز بفهمونه.
و چه جالب از سکوت گفته بود. به نظرم یکی از سخت ترین هنر هر انسانی حرف نزدن در قبال اتفاق هایی هست که بر خلاف میلش می افته . امروز توی جلسه ای که رئیس اداره گذاشته بود بازم تاب نیاوردم و انتقاد کردم. و نیک میدونم هیچ نقدی در هیچ جای این کشور هیچ نتیجه ای رو حاصل نمیشه جز اینکه فقط لجاجت بچه گانه ای با آدم پیدا میکنن. باید بیشتر صبوری رو یاد بگیرم.
برای پشه های گلدون سم خریدم. خدا کنه جواب بده .برم سراغ سم سازی و سم پاشی.
ماشین رو بردیم کارواش. نزدیک غروب بود. گفتن نوبت شما نمیشه.بدون اینکه واکنش بدی به این نشدن نشون بدم خیلی آروم تا انتهای محوطه کارواش رفتم و دور زدم که برگردم. کارگر پیری که از اتباع افغان بود روبروم ایستاد و گفت خودم می شورمش. پسرم هم کنارم بود. روی صندلی جلو و کتاب قطور روضه الصفا در دست . تازه از کتابخونه برگشته بودیم. جلد دو کتاب رو با کد عضویت من گرفته بود. به سنش نمی خوره اینجور کتابا. کارگر پیر با مسئول کارواش واستاد چونه زدن و اجازه گرفت ماشین ما بمونه برای شست و شو. حین شستن خیلی باهام حرف زد. دو تا از پسرهاش سوئد و سوئیس بودن. کتاب رو که توی دست پسرم دید شروع کرد به تعریف از خانواده ش و پسراش. اینکه چقدر زجر کشیدن پسراش. اینکه با کارگری و شبانه درس خوندن و قاچاقی از مرز رد شدن تا کجای اروپا رفتن. و توی تمام حرفاش این رو تکرار میکردکه همه چیز متعلق به خداست. همه از آن خداست. حتی بچه هامون. و ما باید شکرگزار خدا باشیم که چنین امانتی های خوبی رو به ما سپرده. کلی برای پسرم دعا کرد.
بارانی است هوا. اردیبهشت ما امسال پیامبر زیبایی شده و شیراز، طنازتر از هر زمان عشوه میفروشد.
خنکای اول صبح و نم باران و لطافت هوا و آیه ی امید. همه گویی زندگی را الفبا شده اند.
میان هر برگ کویر در نسیم ظهرگاهی، صدای هر گوسفندی می شود لذت مخلوق بودن.
گویی خدا تابستان را برای شنیدن وز وز زنبورهایش گرم تر داشته.
بلکه سکوت صحرا ، زنده ترم دارد.
چوپانم. نقاش بهارهای ندیده ام. شاعر کتاب های نخوانده ام و شاگرد قلم های آفتاب و صحبت های باد.
باید صبوری بکارم. خدا را چه دیده ای ! شاید سکوت درو کردم.
بایست تنهایی را قلمه برنم به ساقه ی وجودم، شاید آزادی بِرویَد.
باید خدا را یافت.
امید که پاک متولد شوم.
صمد هم کلاسی من بود. آن موقع ها خودش رو بچهی شهر می دونست. از بیپولیِ پدر، به روستا پناه آورده بودن. با مابقی برادرهاش فرق می کرد. بیشتر می فهمید. آروم بودو بیحاشیه.با موهایی که هر روز وِز تر و فِر تر می شد. صمد هم سن من هم بود. سبزه رو با خال بزرگی گوشهی صورت. قیافهی خشنی داشت اما دلی صاف و کمکینه. همیشه با صمد رسمیتر از مابقی بودم.صداش خَش داشت. مثل داریوش اقبالی. و اما خانوادهش همیشه درگیر بیپولی بود. مادرش رو تا یادمه سپید موی بود. انگاری این زن از اول زندگی بایست تمام دردهای زندگی رو درس پس داده باشه. بعد از دوره راهنمایی کمتر صمد رو می دیدم. بزرگ شدیم.هر کس پیِ اقبال خودش رفت. بارها شغل عوض کرد.دیشب فهمیدم دو تادختر داره و هر دو از همون اول بیمار. حوالی سه هفته قبل صمد رو توی آرایشگاه دیدم. گفت که بخاطر شرایط مالی بد،داره با پدرش زندگی میکنه. پدرش هم چند سالی میشد که بیمار بود. همه ش خرج دکتر و دارو می دادن. دو تا خواهر عَذَب هم داشت. سنشون بالا و هنوز ازدواج نکردن. اصلا انگاری خدا با این خونواده لج افتاده باشه. بعضی از پنجشنبه ها مادر صمد رو میدیدم که توی دارالرحمه کنار قبر یکی از پسرهاش که چند سال قبل فوت شد نشسته و زار گریه میکنه.همیشه گریه های این زن آزارم میداد. زنی سیاه پوش و سپید موی که دیگه حتی نای گریه هم نداره. دیروز فهمیدم صمد هم رفت. وقتی پسرعموم گفت صمد فوت شده باورم نمیشد. صمد هیکل محکمی داشت. جان سخت بود و همیشه اون باید توی هر دعوایی مراقب ما می بود. توی آخرین دیدار،چشم های صمد دیگه برق نمی زد. خسته بود. البته سالها بود که دیگه امیدی توی صورتش نمیشد دید. اما رفتن براش زود بود. اصلا مرگ بهش نمی اومد. چقدر ما ادما تنهاییم و چقدر بیپولی همهی داشته هامون رو اَزَمون میگیره. صمد با درآمد ناچیز،رفت و دو تا دختر مریض رو سپرد به مادر سیاهپوشِ گیس سفید. حالا پیرزن باید یتیم داری دو تا از پسرهاش رو کنه.
دیشب تمامی اَپهای استور سیباَپ پرید. شروع کردم به نصب وباپلیکیشن و بعدش کانفیگ شادوراکت که آیپی های داخلی رو مستقیم وصل کنه. ملودیفای کمی اذیت میکنه. جواب بگیرم خیلی راحت میشم .
اوبونتوی عزیز رو هم که داریم. آخرین ورژن هستیم.۲۴.۰۴ . پردازش سیستم رو از حالت ذخیره باتری گذاشتم روی کارایی بالا. انصافا سرعت به شکل محسوسی خدا تر میشه.
اشتباه دیشبم خرید یه اکانت یه ماهه ی اسپاتیفای بود. آخه اگه کانفیگ شادوراکت خوب جواب بده دیگه نیازی به اسپاتیفای پیدا نمیکنم.
وباپ تمام موبایل بانک ها رو نصب کردم. آدرس موبایل بانک و یوزر و پسورد رو دادم به لَست پَس و با فعالسازی اتوفیلپسورد آیفون و گذاشتن روی لَستپس، دیگه با هر بار باز کردن موبایل بانک خیلی راحت با فیسآیدی خود آیفون لاگین میشه. دقیقا مثل اینکه خود اپلیکیشن رو نصب کرده باشی .
فعلا دارم باهاشون یه چرخی میزنم . امید که اذیت نکنن.
امروز روز شیراز و شهردار محترم تمامی اماکن گردشگری رو زده استاد کرده. همه جا تعطیل .
کارای اداره خیلی زیاد شده. کمی ناامیدم. اینکه هرکاری هم انجام بدی بازم انگار چیزی تموم نمیشه. یه همکار داریم وقت و بی وقت خیلی راحت و بدون ذره ای عذاب وجدان میره و یه نامه پزشک میاره و میگه مریض شده. الان چند روزی میشه که نمیاد سر کار. با خودم میگم نکنه زندگیِ درست رو همین آدم داشته باشه. بسیار خودخواهانه فقط به فکر زندگی خودشه. هر بار که بیخودی و بی جهت نمیاد اداره،ما مجبوریم بیشتر کار کنیم.هر چند روزهایی هم که مثلا حضور داره فقط ساعت رو پر میکنه و هر ارباب رجوعی رو به بهانه ای دَک میکنه.
کمی ناصبور شدم. دیروز انگیزه ای برای کار نداشتم. اتلاف وقت داشتم. اما درست نیست. من میگم ما در قبال اکسیژنی که از زمین حرام میکنیم مسئولیم. ما اومدیم تا خود بهتری تحویل بدیم و اگه منم بخام مثل مابقی باشم که چیزی درست نمیشه. باید بی توجه با حواشی کار خودم رو انجام بدم.
راستی لپ تاپ دوست داشتنی کاملا درست شد. خدا رو شکر مشکل سخت افزاری نبود. بایوس رو آپدیت کردم و الان با لینوکس مینت و محیط ساده و روان xfce حسابی راحتم.
از خدا خواسته ام هر صبح دستگیر ناامیدیهایم باشد تا چشم بگشایم به وسعت سکوت و سکون سحری. تا درک کنم که جزیی از بیکران آفرینش هستم. تا به یقین درک کنم مرگ شوخی طعنه دار آدمیان بوده و ترس توفهمی که میان آغوش خدا گم می شود.
از خدا خواسته ام هر تکانهی قلب کوچکم،کناری نسشته باشد و رویاهای آخر شبم را نقاشی کند.که بگوید خلقتش میان ترافیک و لجاجت و کینه ورزی آدمی ، باز هم شکوفه ی سفید بهار میدهد. مثل همین نارنج های دودخورده ی میانه ی بلوار.
از خدا خواسته ام که چشم هایم بینای بینهایت دستهایش باشد. دلم قرص باشد به بودنش و تنهایی هایم باغ زندگی باشد و پناه بودنم و آرام زیستنم.