گاه‌نوشت‌های یک زریر
گاه‌نوشت‌های یک زریر

گاه‌نوشت‌های یک زریر

الا تهرانیا انصاف میکن!!

سلام دوستان گلم ، بچه ها گیر دادن که آپ کنم و منم که این روزا سرم شلوغه . . . .


اما به مناسبت بزرگداشت استاد شهریار یکی از شعر هاشون رو می ذارم رو وبلاگ.


البته اگه راستشو بدونین خیلی وقته که دنبال این شعر می گشتم.


تو جامعه ای که هر کس و ناکس می رسه به ترک زبون ها یه چیزی می گه.


البته استاد شهریار شاید بهتر بود میگفتن:الا ایرانیا.


آخر الان همه جا سخن میرانند که چه خنگ. اما نمی دانم کورند یا کور می نمایند، نمیدانم!!!


نمی دانم نمی بینند التماس هایشان به ریاست های ادارات را و آبدارچی هایی که با هزار . . . چای باید آوردش و باز من را چه کار که همه ترکند.


من را چه کار که 37 ملیون ترک زبان داریم و این در حالیست که جمعیت فارس زبان کمترند.


من را چه کار که رهبرشان که برای رساندن یک نامه به دستش چه لگد ها که نمی خورند، ترک است.


شاید نمی دانند و یا می دانند اما انصافشان گم شده.


شاید نمی دانند قرآن ترک ها ناموسشان است و آنقدر مقدس که هیچ گاه به آن قسم نمی خورند و ناموسا هایی که پرمدعاهای فارس می فرمایند.


همه را نمی گویم، اما به همان ناموس خودتان قسم، شده اس.ام.اسی بخوانی از ترک ها و نخندی.


پس انصاف کن و نظر بده.


انصاف کن و فحش بده(هر چند توی دلت)، تو هم ناموس داری.من می دانم.






شعر استاد شهریار درمورد تهران و تهرانی



الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی



چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی


چه طرفی بست از این جمعیتْ ایران، جز پریشانی


چه داند رهبری، سر گشتۀ صحرای نادانی


چرا مردی کند دعوی کسی، کو کمتر است از زن


الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من؟



تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی


به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی


قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی


جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی


تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن


الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من




تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی


به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی


چرا بیچاره ای و مشدی و بی تربیت باشی


به نقص من چه خندی، خود سراپا منقصت باشی


مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن


الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من




گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی


به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی


چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی


اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی


ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن


الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من




به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل


فرو میریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل


چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل


تو را یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل


ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون


الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من




بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم


عدو را تا که ننشاندم به جای از پای ننشستم


به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم


چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم


کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن


الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من




چو استاد دغل، سنگ محک بر سکه ما زد


ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد


سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد


چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد


تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن


الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من




چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد


نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد


چو تنها کرد هریک را به تنهایی بدو تازد


چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد


تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن


الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من




چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد


چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد


مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد


هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد


تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن


الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من



تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود


کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود


چه شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود


کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود


کنون ای پهلوان پنبه، نه تیری ماند و نی جوشن


الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من




کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان


نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان


از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان


مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان


دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن


الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من


پی نوشت: بازم عرض کنم که من قصد توهین به هیچ شخص خاصی ندارم،فقط انصاف کنین.لطفا.

عذر می خوام آقای مهندس

یه دوست که روز اول دیدنش میخواستیم دورش بزنیم، چه دعواهایی که به خاطر اومدنش نکردیم.
ما تمام تلاشهای لازم رو به انجام رسوندیم اما به دلیل خنگول بازی یکی از هم اتاقی های گل
اسمش رفت توی قرارداد و اونم (از روی اجبار) شد یکی از هم خونه ای های ما.
کسی که زمین تا آسمون با ما فرق می کرد.کسی که هنوز نمی دونست آدمک چیه.
نمی تونست عروسک بسازه.شیشه های دودی نمی تونست بخره. نقابش شیشه ای بود.
اما خوب درس می خوند، آخه دانشجوی سال اول بود و خوشحال که داره به جامعه ی بزرگ مهندس هاخدمتی می کنه.
اینترنت های که ماها تا صبح میزدیم و اون که 8 شب خواب بود. مثبت به توان بی نهایت.
اون حتی می ترسید کی.او.کی ببینه.اون از کیک امریکایی می ترسید.راستی اون نماز هم میخوند و می خونه.
گذشت و گذشت و گذشت. و او هم کم کم اومد کنار ماها، اونم دیگه شبا دیر می خوابید،
اونم یورو تور میدید اما نه مثل ماها.
و هیچ وقت هم مثل ماها نشد.اون خیلی گل تر از این حر فا بود و من که دلم نمی اومد یکی بشه مثل گل زاهدانی.
من دوستش داشتم، همه چیزش رو . و بیشتر از همه چون اون نمی تونست کس دیگه ای باشه.
او شریف تربیت شده بود، او شریف بزرگ شده بود.
او می تونست رگ های احساس قلبت رو بشماره اما به روی خودش نمی اورد.او عاشق رفاقت بود، اما هیچ وقت سراغ لامپ نرفت.
اون یه وبلاگم داشت. و وبلاگشم مثل خودش ساده بود،آبی و گاهی هم سبز مثل پاییز.
اون سراغ ما هم می آمد تازه نظر هم می داد. و منم عاشق متلک هایی که جا می ذاشت.
او دوست خوبی شد و هست وخواهد بود.
او همیشه اینجاست تو این دل من.اونم توی مقاله ی نوستالوژی من هستش.
و من نمی دونم چرا قات زده.چرا پاک کن شده.چرا یکی هم واسه مهرداد و هوشنگ نمی آره.
یعنی همش واسه یه جواب.اونم فقط واسه ضایع کردن مودبانه.{یه شوخی از جنس نیما}


خب من الان چی باید بگم.
من همون جا هم عذر خواستم. من نمی خوام آقا مهندس ما بدون میکسا باشه.
این یه دعوت نامه از طرف بلاگ اسکایست، خوب چی میگی.قاتی ما ها می شی .با هر قالبی که دوست داری.
و با هر برنامه ای هم که دوست داری می سازیم.
حلالمون کن.

دلتنگی هام

"دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره".


MySelf


(خودم)

گاهی اونقدر دلم تنگ میشه که حتی دلیلش رو هم نمی دونم.دل تنگ چیزایی که دارم.دلتنگ خودم.
دلتنگ یه "حس غریب".دلتنگ نفس کشیدن.دلتنگ گریه های کودکانه.دلتنگ پدر کنار دستم.
دلتنگ زارای پشت دیوار.دلتنگ سادگی.دلتنگ ماندن. دلتنگ خدا. . .
من می مونم و یه دنیا نفهمی.یه دنیا پر از دفترها ی مشق.یه دنیایی خالی. آغار ابدیت.
و پر میشم از حس نوشتن.یه چیزی مثل پرواز. اما نمی تونم "پرواز را به خاطر بسپارم".پرنده تا خداست.پرنده شاید قاصدش است.
و اون موقع ست که می خوام همه چیز رو بیارم،اما دلم تنگ است، طول میکشد.
من می گردم همه جای دلم رو. و بعد دلم می سوزد، به حال خودم.به نفهمیم.به حال خودش.
و من داد می زنم ،آی مردم من نیم کیلو وجود می خواهم!!
خدا می خندد،من حسش می کنم.و من می ترسم.دست هایش را پس خواهم زد آیا؟
فکر و فکر و فکر.اینجا عقل ها را گویا اسید نیتریک پاشیده اند.
و حس میکنی دوست داری.چه دلتنگی زیباییست!
شب،کیل بیل، ماکروسافت ورد و آخر دنیا.
و می گویی اینجا خدا می خندد،اینجا خدا می بوسد دلت را، ولی باید تنگ شده باشد.
پس تا خدا می خندد. . .
وای، خوابم می آد.هی، تا حالا از چشمهای یه مادر آب خوردی!!!!
اصلا تا حالا باد رو بوییدی؟می دونی خیلی آشناست بوی دلت رو میده و شایدم خدا رو.
یعنی فرق می کنن؟!!
الان بازم" دل من حالش خوشه".ولی نمی ترسم . . .



یه تولد لب ساحل

سلام زارا.نگفته بودی کی اومدی. خب منم نپرسیده بودم.
نهایتش یه ماهی میشه. نه؟
راستی امسال چند کیلو آدم دیدی؟من خواستم خودمو وزن کنم اما ترازومون زیر گرم کار نمی کرد.
چقد من حواسم پرته. آمدنت بهاری.
من بچه که بودم بهار رو می فهمیدم.تازه درسم می خوندم!
دنیای زیبایی بود. دست دراز می کردی خدا می چیدی.همه چیز شیرین بود.
و خیلی وقتا گریه می کردم، به سادگی، به غروب و شاید به حال خنده هام.
من یه عالمه عشق داشتم و یه دنیا به بزرگی حیاط مدرسه.
و هر سال بهاری آمد و من که می گفتن بزرگ می شی.
من باید آدم حسابی میشدم آیا؟
ولی بهار رو گم کردم.میون نصیحتای بزرگترا.میون عشق های دیگرون. و یادم رفت دلم چی می خواست.
وای زارا،من بچه گیم، خودم ، دلم و . . . همه رو یه جا باخته بودم.
راستی تو تا حالا بزرگ شدی؟
دنیای وارونه ای داریم.بزرگ که می شیم میخوایم عشق رو وزن کنیم.حجم دل و چگالی احساس رو بگیریم.
لااقل کاش جذر نمیدونستیم تا این همه بهار رو زیر رادیکال له نکنیم.
دست ما نیست که بهار نیاد، ولی فهمش چی؟
می دونی زارای مهربون، بعضی وقتا باس چشارو بست تا دنیارو ببینی.
و حس کنی بودن رو و بفهمی بهار رو و اون موقع است که داری بزرگ می شی . . .
و پر می شی از فهم بهار و بوی گل های نارنجش.و دست که دراز می کنی خدا رو می بینی.
و تو متولد میشی، مثل بهار. و تو هم بهار می شی.
پس زارا خانوم بهار، بهارت مبارک.

When we were smallllllll

جای خوش دعا کجاست؟

این روزا کسی منتظره. بد جوری داره با خودش دعوا می کنه و ما هم دفترچه تلفنیم شایدش.


آدم خوبه ی من(رضای گل) دیگه حال نداره با دفتر شصت برگ آز الکترونیک بزنه تو سر من.


و همش از دعا می گه.


این روزا آدم خوبه ی من صداش خسته س. و باز از دعا می گه.


این روزا یه آبجی داره می پره.به بهشت زمین. به مکه. اون داره می ره و . . .


و اونم از دعا می گه. می گه حلالم کنین.


این روزا سید گل، دلش تنگ شده و من تازه می فهممش اونم بعد از چهار سال.


و اونم دعا می خواد.


وای، خطای دوست داشتنی، بچه مثبت یونی(دانشگاه)، اونم دلش گرفته. ولی کاش می تونست حرف بزنه.


می دونین اونم دعا می خواد.


و خودم. این روزها که چه عرض کنم،بهتره بگم این ماهها، دارم می گردم، همه ی وجودم رو


آخه می خوام خودمو پیدا کنم.


می خوام بدونم چرا علی توی اون چاه گریه می کرد. راستی زهراش الان کجاس؟


چرا "عجب صبری خدا دارد"؟


چرا اومدیم؟ و کجا باید بریم؟


این ماهها من تمام شیطنت هام رو دارم می شمارم.غیبت ها، اذیت ها، بی نمازی ها، و . . .


و اون موقع بیشتر گم می شم .تازه از خودم می ترسم. و می رم دنبال علی(ع) .


توی نهج البلاغش.سر قبر زهراش.کنار تن بی سر حسینش.


یا شاید میون دستای عباسش(س).


و تازه می فهمم که منم دعا می خوام.


حالا هم اومدم گدایی دعا.واسه همه ی دلای دنیا.


کمکم می کنین؟


راستی خانوم مهندس ما روی شما حساب ویژه باز کردیم.


(داشتن کسی با اسم مقدس زهرا لیاقت می خواد، دعا کنین لایق بشیم).

هر چی آرزوی خوبه مال تو

سلام


اومدن بهار و سال نو، هفت سین و شیرینی،


خنده ها و فیلم های سینمایی،سفرهای نوروزی همه و همه مبارکتان.


امید دارم هر چی تو دلای بزرگتونه دنیای کوچیکمون بده بهتون.


و سالی داشته باشین سراسر از خدا.


این بار گفتم هم سال نو رو بهتون تبریک گفته باشم و هم اینکه یه چیزی ازتون خواسته باشم.


البته من پول ندارم مثل بلاگ اسکای جایزه بدم.


درخواستم اینه که هر کسی هر چیزی توی دلشه و از خدا می خواد که امسال براش پیش بیاد


رو تو بخش نظرات بگه.اسمم ننویسین مهم نیست.


شاید خدا با دیدنشون تو رودربایستی گیر کنه.


فقط یادتون باشه خدامون آدم کوچیکی نیست پس سعی کنین چیزای بزرگی ازش بخواین.


موفق باشین و خدایی.


Happy new year


Bahar gülür səndə gülüm gül barı


Gül, gətirsin ömrün günün gül barı


Qəmin dərdin qara dönsün ərisin


Yaz gətirsin sevdamızın pərisin


:: İsmayıl Cəmili

کارگاه کوچکمان

سلام زارا
تازه دیشب از دانشگاه رسیده ام جایت خالی خیلی خوش به حالمان بود.
آنجا دوستانی دارم به قداست آب، به تاریکی مهتاب،به سبک سری باد.
آنجا یک عالمه عشق خوابیده و زیبایی.
و خدا را می بینی بین لبخند ها.
زارا آنجا، همه محرمند. نمی دانی چه صفایی دارد گارگاه کامپیوترمان.
راستی از تو هم می پرسیدند، بد جوری معروف شده ای.
تازه از من شیرینی هم می خواستند ! !
ای وای زارا، داشت یادم می رفت من اونجا بهار را هم دیدم.
سلام تو را هم رساند.جایت سبز.
می گم دوست داری ببینیشان؟
خب، خجالت چرا!همه آبجی های مهربونم هستند.
تازه منم اونقدر با تو کلاس گذاشتم که نگو.بعضی ها حسودیشون میشد.
خب چی میگی زارای خوبم.می آی؟
عید شده دیگه. باید عیدم بهشون تبریک بگیم.
و. و یه دنیا قدردانی از اون همه خوبی و اعتماد.
زارا، دنیای کوچک ما پر است از خوبی.
دیروز بین راه دانشگاه تا ترمینال چیزها شنیدم از یکی از همین گل ها.
راست می گفت.
همه چیز زیباست. و تو زیباترینی.
بازم داشت یادم می رفت.دوستای مهربون کارگاه کوچولو بهارتان مبارک و دل هایتان بهاری.



تبریک به یه مهربون

هفته ی منابع طبیعی رو به همه خصوصا به مهربونترین ، گل ترین،مقدس ترین و
با حیا ترین مهندس منابع طبیعی دلم تبریک می گم.

به شکوه ایلم قشقایی

بهاریست مانده به راه و آسمانی که برای گریستن خجالتی شده.


و یک ایل. اما نمی بینمش. کو زنانش،من برنو می خواهم.


من ایمان می خواهم، من زندگی می خواهم. و چشم هایم چون بهار مانده اند به راه.


ایل من گم شده است. من پی هر صدای زنگوله ای . من صدای تیر می شنوم.


من دلم می گیرد. ایلم را خواهانم و می گردم در پی اش.


آنجا پشت چراغ قرمز نه شاید الان مولتی ویژن پخشش می کند.


شهر شلوغ است کمکم میکنی؟


ملاصدرا،سینما سعدی، بلوار چمران، چهارراه زند، حافظیه، هتل پارس،


ستار خان، همه را گشتم نبود.


تو پاساژها را بگرد. راستی باغ مهر و تولد(!) دوباره هنوز مانده اند.


دختر ایل


ایلم ، جانم


نفسهایمان تو را می شمارند.


درد بی غیرتی خردمان میکند


.مردانت همه غیرت تریاکی دارند.


و زنانت. زیبایانت، عروسانت، عزرائیل سکوت دشتانت، خیابان ها را اندام می نمایند.



ایلم، گلم


نیستی و کودکانت را ضایعات، نان شب شده.


جوانانت کوچه نشین های خوبی شده اند. دیگر عباس(س) تو را بیمه ی دانایی آمده.


امارت های سیاه پوش دشتانت، حاشیه شهر ها، بی آب ، بی گاز و حتی آدمی را آرزویت.



ایلم، رویایم


عاشقان جشن هایت، چشم ها را می چرانند.


و مسافر کش های نیت خیر گشته اند. راستی ناموسشان الان کجاست؟


وای داشت یادم می رفت، زبانت، سرودت همه رفته اند از یاد و زمان.



ایلم، دلم


تو نترس، من هنوز می گردم چیز هایی یافته ام.


این بار جنوب را می گردم، حاشیه ها را. مگر نمی خواستند ساکنت کنند.


کتس بس، کرونی، بنی هاشمی، شیخ علی چوپان،ده پیاله،کشن. چیز ها اینجاست.


و تو نیز هستی. نه شاید تو نباشی.غیرتی نمی بینم، ناموسی نیست،


همسایه را کس نمی شناسد.


دختر خاله را نامحرم می دانند. اینجا خواهر ها چه کم اند.


تویی آیا؟


این بودن نیست.این ماندن نیست.


خود کی می آیی؟ حیاط خانه را اجاق کنده ایم و به آن قسم می خوریم.


دیوارهایمان را بوی نم چادرانت می دهیم. عباست بیمه گر است.


ما گاهی حرف هم می زنیم.( هارا گدمیشنگ سن؟)


می آیی؟

تبریک به یه دوست

امروز رو به نظر می رسه، شاید، آره، حتما، بهش می گم.


گذشته از شوخی امروزی که داریم آخرین ساعتهاش رو نفس می کشیم تولد کسی بوده که خیلی وقت ها برا داشتن دلی مثل دل اون حسرت خور بودم.


کسی که فقط با لبخند هاش هست که می تونم تصورش کنم، اصلا همین لبخند هاست که کاملش می کنن.


بهترین مسئول کارگاهی که تا حالا داشتیم. با مرامترین جهرمی که وقتی از دلت می خوایی بگی از خجالت صورتت گل می اندازه نه از ترس.


من هنوزم اون جمله اش رو یادمه :«-شماها نماز ظهر خوندین. آی نامردا !!!!»


جمله ای که به نظر من طوری با حسرت گفته شد که از خودم بدم اومد و من موندم یه عالمه حس غبطه.


امروز تولد محمد جهان بخش گل، کوچولو ترین دوست دانشگاهی منه.(البته همه باید بدونن که تا آدما کوچولو نشن دلاشون


بزرگ نمی شه، خب).


خیلی وقتا دلم خواسته از خیلی چیزا بپرسم و بگم اما خوب که نگاه میکنم میبینم آدم خوبه هایی داره که من . . . نمی دونم.


خب حالا تولد این آدم خوبه ی دوم هستش. و من چی دارم که بهش بدم جز چند کیلو فضای قرضی بلاگ اسکای.


سخته بخوای اونی باشی که نیستی و اونم نمی تونست اونی باشه که بعضی وقتا تظاهر میکرد، آخه می دونین دل های بزرگ رو خیلی سخت می شه قایمش کرد.


همیشه میگفتم وقتی نبودی و دلی آخ گفت بدون زندگیت ارزش نفس کشیدن داره و من فکر میکنم زندگی آقا محمد ما خیلی با ارزشه.


من شاید بلد نباشم مثل آدم خوبه (که الان دلش تو کاشانه) حرف بزنم اما دوست دارم همیدیگرو دوست بدونیم تا ابد.


تولدت مبارک.تقدیم به دوست گلم

من گل نمی خواهم

در گردش است زمانه با آن گل هایی که ارمغان اند بسیاری را.در این میان تویی و بدبیاری هایت.
می دوی، می روی، دیده نمی شوی، عجیب پیدا نیز نمی شوی!
می خندی به تک تک لحظه هایی که آفریدی و دادی به زمانش و افسوس که خنده ات
تلخ می شود. تو مرده بودی؟!
دست و پای می زنی و خواهی که انسانی باشی نیک. گویا خواهان شیعه بودنی، اصلا توانی؟
آدم ها دل می دهند به گل هایشان و پیامک هایی که شیپور عشق می زنند و تو اندر عجب که . .
می خشکی بر جای، گیرایش نیستی و تنها خدایت را خواهانی.
به هر مکان آدمک هایی که آدمیان زندگی تو باید باشند و اصلا که گفته که آدمک اند.
سخن می رانی و آدم ها از گل هایشان می گویند و تو گل نمی خواهی .
تو شاید اما نمی دانم. آری! گم شده ای و خدایت این را داند و تو . . .
و تو نفس نمی خواهی.
و آدم ها باز از دل هایشان می گویند.آنها می گویند و تو کج فهم و شاید هم نفهم شده ای.
آرزومندی این را آیا؟ نه و تو عزیز نمی خواهی.
هنوز گمی .پس کدام کس می یابدت؟ می گیرد دلت و در اندیشه ای که اگر من نیز گلی . . .
نه، تو باز هم گل نمی خواهی.
خود خوب دانی که دردت نیست درد گل و نفس و عزیز! ! !
پس تو چه می خواهی و باز آدم هایند و نگارهایشان. آدم هایند و پیامک ها و آدم هایند و عشق.
درست گفتم آیا، عشق؟!!
و تو میمیری. حال دلت خواهد گفت. او توست. نه او بیش از این ها می نماید.
چه صفایی دارد او و کاش زودتر می مردی.گویند دل است ، اما ندیده اند که دل چیست
و تو نیز هم.
اگر می مردی می دانستی و تو شاید . . . یعنی می فهمی.
آری تو خدای خود خواهی، نه گل خاکی.







من گل نمیخوام

هیس! میشنوی؟صدای پای حسین میاد

چند روز دیگه باز پسر زهرا می خواد بیاد و بعدش بره واسه یه غیبت 355 روزه.

اما دنیای 10 روزه اش می ارزه به تموم زندگی ما ها.

چند روز دیگه همه سیاه می پوشن، همه خوب میشن(!)، همه هر شب میرن هیئت واونجا فقط پسر زهرا رو میبینند نه کسای دیگه رو!

چند روز دیگه همه می رن و 10 روز زندگی میکنند، نفس میکشند.

چند روز دیگه به حرمت حسین کسی با کس دیگه ای دعواش نمی شه، چند روز دیگه همه متواضع می شن.

چند روز دیگه شب ها گرم می شه و قلب ها گرم تر.

چند روز دیگه همه میگریند به مظلومیت پسر زهرا و کسی نمی خنده به شماره هایی که میگیره و میده !

چند روز دیگه همه سر به زیرن!

چند روز دیگه ما ها جزیی از لشکریان منتقم خونشیم، مگه نه؟

چند روز دیگه زهرا لبخند میزنه!

جند روز دیگه عباس ناراحت نیست که دست نداره، زینب گلوش تازه نم میشه و حسین . . .

و حسین فقط نگاه میکنه.


چند روز دیگه، فقط چند روز دیگه . . .


کاش اینگونه بود !!!

من نمی خوام مهندس بشم

دیروز آخرین جلسه ی عملی دوران دانشجویی ام بود.آزمایشگاه سیستم های عامل.
و شاید . . .؟ نمی دونم .خدا نکنه.
ترم دیگه زیاد واحد ندارم و شاید دیگه دانشگاه نرم.روز هایی که همیشه می شمردیم که کی تموم میشن.
اما حالا چی .کاش کدهای این برنامه ی زندگی توی حلقه ی بی نهایت (یکی از خطا های رایج کد نویسی)می افتاد و اصلا کاش اجراش رو توی حلقه ی بی نهایت می گذاشتیمش.
یادش بخیر. شب می خوابیدیم و روز عاشق می شدیم. جزوه هایی که هیچ وقت خونده نمی شدن اما بهترین بهونه بودن واسه ی تقویت روابط اجتماعی!
حزب هایی که ساختیم. نقشه های شومی که می کشیدیم.دل هایی که نمی دادیم و نمی دادن.
عشق گوگل بودن. ماکارونی های دانشجویی که بدون دم کش های عصر ارتباطات مزه ای نداشت.
شکلات های استاد حق هویی(بهنام خودمون،بهترین استاد زندگی و کامپیوتر).
اردوها ی مختلطی که آخر حال بودن.چت کردن با نفر کامپیوتر ریف پشت سری توی کارگاه کامپیوتر و منم اصلا سوتی نمی دم که از جنس مخالف بود.
هک کردن و فرستادن نامه های عاشقانه به معشوقه ی هم خونه ای گرامی(حلالمون کن آقای ثانی).
پریدن های دخترای کلاسمون(منظور از پریدن سنت حسنه ی ازدواج می باشد) و شرط بندی ها و پیش بینی های ما.
تشکیل گروه ACM (یکی از مسابقات بزرگ برنامه نویسی) در عرض چند ساعت و برنده شدن اونم فقط برای تهران گردی.
کلاس هایی که همیشه جیم میزدیم.اینترنت فله ای دانشگاه . . . (ممنون از دوستان عزیز مسئول کارگاه).
تلفن های همیشه اشغال و بحث های علمی!(میدونید که دوم اصلا نمی تونه دروغ بگه)چندین ساعته.
انتخابات ریاست جمهوری وعشق معین بودن.
چهلچراغ خوندن با قهوه ی سوخته.
نمی دونم حقیقت یا کذب برامون زیبا بودن و خواهند بود.مثل ارایه یک شبه ی درس شیوه ی ارایه با اون موضوع نوستالوژی.
همیشه مثل اینه که تو زندگی مون یه چیزایی باید(!) تکراربشن و راه فراری هم نداریم.یکیش همین تموم شدن ها.
البته تا پایانی نباشه سرآغازی هم خب نمی تونه بیاد. اما من نمی خوام مهندس بشم. اینو به کی بگم.
شاید این پستم بیشتر شبیه(!) یه خداحافظی باشه، یا همون سلام آخر خودمون. بازم نمی دونم .خدا نکنه.
فقط نمی خوام همه چی به همین راحتی ها تموم بشن.از گذشته شدن متنفرم.
خدا بزرگه، مگه نه.
راستی عید قربونتونم مبارک.

سپاس

یه دنیا مهربانی، صمیمیت و دعای خیر

تقدیم به همه ی کسانی که تا ابد توی اطاق کوچولوی دل من جاری اند،می پرند، می گریند

و خیلی وقت ها می خندند.

تقدیم به آنانی که آفریدند عزت نفسم راو کشتند غرور کاذبم را.

تقدیم به کسانی که میرن و معتاد میشن.

تقدیم به کسانی که داغدار میدان میشن(به دل نگیرن، هنوز اول عشقه، سفر دنباله داره).

تقدیم به کسانی که نمی دونم چرا چهارشنبه ها قات می زنن.

تقدیم به کسانی که اندر عجبم که چرا تا حالا سرطان پوست نگرفتن.

تقدیم به کسانی که شاید می خوان مهندس صنایع بشن.

تقدیم به کسانی که ( راستی بچه ها این پسره پول ما رو نداد؟)


کسانی که زندگی کردن را می آموزند، کسانی که عزیزترین برادرانم خواهند ماند،

کسانی که سفید سفید سفیدن هر چند که در ظاهر . . .(در ضمن فوتبالشون هم عالیه).

کسانی که فقط دوست دارن سمبوسه بخورن نه کار دیگر و اصلا هم تو بعضی فکرها نیستن.

کسانی که سقراط را منطق آموخته اند و حنجره هایی دارند از طلای ناب.


و تقدیم به یه آدم یه کم خوب، تقدیم به علی آقا که می خواد مهندسه ی کامپیوتر بشه.

تقدیم به کسی که کارت tv رو خیلی خوب و با استفاده از تجربه های قبلی خودش بلده نصب کنه.


و باز تقدیم به کسانی که من نمی دونم چرا وقتی تلفن زنگ می زنه، در رو باز می کنن!

کسانی که چرا این قدر به دماغ (ببخشید بینی ) قلمی خود افتخار می کنن.

کسانی که از یک هفته قبل موز می خورن!!! (راستی بچه ها این پسره پول ما رو نداد؟).

کسانی که زیاد می فهمن و کاش که نمیفهمیدن. کاش نمی دانستند مگنا ارزانتر از مور است.

کسانی که موذن مسلمین و مراقبان لامپ های مردم اند.

کسانی که اونقدر پاک اند که نمی گذارن منی که دزدم رم (نوعی حافظه ی سریع) کش برم.

کسانی که من آخرشم نفهمیدم چه جوری مخ طرف رو زده بودن که به موبایلشون زنگ

می زنه و 45 دقیقه حرف می زنن.


تقدیم به کسانی که نظم را در جامعه ی دانشجویی نهادینه کردن!!


میدانید کاش بهشتمان نیز این گونه بود . . .

و تنها ممنون از همه چیزتون که جز خوبی چیزی نبوده.


سپاس، هم اطاقی ها. . .

من هنوز اندر خم یک کوچه ام

می نمایانی بر من و افسوس که حضوری است که لایقش را نیست.
می هراسانی ام و خیالت که آدمیت را کاسب شوم و دگر بار افسوس که لایقش نیست.
می نامی کاینات را نامت ...تو گویی که من بینایت ام؟
میدمم تو را اما بازدمم را یادی از دم نیست.
و من اندر این کار حیران که سگان را صفت که آموخته؟
توسهراب رادانستی راز گل سرخ، لطفی نما شاید سهراب را راز گشایم.
می بخشیم ؟ تو عذرم را پذیرایی آیا؟


تابستون، ویسکی، مرام سگی


من هنگیدم، نه که مستما، دوستم دارم که باشم اما من که دروغ نمی گم!


حس بدیه، مثل خوک می شی، و همه ی فکرت: زندگی، کسافت، مستی....

کاش منم الکلی بودم، نه اصلا کاش سگ بودم، آره زندگی سگی داشتن و سگ بودن...

یــــــــــــــــوهــــــــــــــــــو، من دارم حال می کنم.

اما سگا که ملت رو سر کار نمی ذارن، اونا پاچه خواری می کنند، نه بابا اینا همش شعر

همین سگ عمو ، از صد تا دا... مرامش بیشتره.

هی تو میگی زن روسپی کنار مرغداری الان کجاس؟شاید شوهرش بدونه!

ای وای داشت یادم می رفت بگم من می خوام یه کارایی کنما.

می دونی خب از بیکاری که بهتره.

اما تو می گی یه سگ وقتی بیکاره چی کار می کنه؟

دختر همسایمون رقاص خوبیه، کاش ریاضی شم خوب بود!

میگم تو هم منطق 300 صفحه ای خوندی، منم نخوندم اما می گن اگه بخونی می تونی

مثل آدم

حسابی ها فکر کنی . . .

گور بابای هر چی آدم حسابیه!

من ریاضیم بد نبود اما هر چی فکر می کنم نمی تونم میزان برق مصرفی

سیم پشت کنتور حاجی محل

رو حساب کنم، شایدم به ریاضی ربطی نداره آدم باید فیزیکش(!) خوب باشه... مگه نه؟


دیشب یه گربه تو قبرستون داشت گریه می کرد، من خیالم بود که آدمه. ولی اون گربه تو قبرستون

داشت گریه می کرد.

اون روز عصر خانوم معلم های نهضت رو واس می دیدی، اینا فکر کنم شاگرد هم دارن.

اینا البته درسم خب میدن دیگه.قرآن، دینی، ادبیات و البته ریاضی شاید.

اونا خانـــوم های خوبین.فکر کنم اونا هم منطق 300 صفحه ای می خونن و خوب میرقصن.


بی خیال اینا. سگها سعی می کنن بدونن دارن چی کار می کنن، اونا نمی خوان یکی که ریاضیش

خوبه اذیت بشه، زجر بکشه و آخر کار بره منطق 300 صفحه ای بخونه.


ولی سخته بخوای اونی باشی که نیستی...

خورشید خانوم

اومده بود که بتابه، خورشید کوچولو خیلی آرزو ها داشت، با اون ابرو های پیوسته تابیدن خیلی بهش می اومد...

تو چشماش که نگاه می کردی بچه گی هات رو میدیدی، کاش دوباره بخنده، دنیای کوچیکش آبی بود.

اما تو که نمی خواستی بذاری آبی هاش رو رنگ کنن. اون نمیدونم شاید میدونست.

گرم بود و زیبا .

و تو رفتی با اون، توی آبی ها، وای اونجا چقدر خدا نزدیک بود، راستی تو خودت رو هم میدیدی.

گفتی از نا آبی ها و اون فقط می خندید، از دردهات، از خودت، از بودن، ای وای تو فکر میکردی که هستی.

و اون بود و لبخند هایی که رنگ خدا داشت ...

و تو خوشبخت ترین، تو داشتی خودت رو استفراغ میکردی و هنوز تو این فکر که نذاری دنیای آبی اش رو خراب کنن...

یادته، آره روزی خواستی وضو بگیری، وای که چه حالی داشتی، چقدر خنک بودی. تند نفس می زدی.

اومدی دستهات رو به آب بزنی، وای خدا اونا آبی بودند و خنک.

خورشید خانوم، آره کار خودش بود.

اما باد ها می اومدند و تو از این ابر ها می ترسیدی، یعنی اونا ، خورشید خانوم.

نه بابا هیچ ابری نمی تونه اونو قایم کنه.


روزها می اومدن . و تو طوفانی شدی، مردی از خودت، به خدا که چقدر سخت بود، نه چرا باس اینا رو به اون میگفتی، اونا بودن تا تو رو زجر بدن، خورشید خانوم چه گناهی کرده که بشنوه.


و روز های بهتری اومدن . رفتی که باز گرم بشی.اما خورشید خانوم رو پیداش نکردی...

و باز یه طوفان دیگه، این بار می خواستیش، کاش کنارت بود، اومده بودی که بگی آبی شدی ، بگی داری مثل اون می شی، بگی دوستش داری تا شاید دیگه اون سوال رو ازت نپرسه (مگه نه این که همیشه میخواست دلیل کارهاتو بدونه).

اما افسوس، دیگه نبود، تو یه بار صداشم زدی اما اونی که با تو حرف زد صداش دیگه بوی خدا نمی داد.


یعنی باز باس مرد. کاش صدات میزد.

هی داری زیاد حرف میزنی.

خب همینا....