روزگاری زیبا،عشق هایی جاوید،تن هایی بی دست و دل هایی بی زمان.
واین ها، همه چیزمان بود.
مادرانی گریان،دست هایی لرزان ، سقفی از قرآن و کاسه هایی جاری از اشک های خواهر.
مردهایی از خاک.دل ها همه باران شوق و لب ها همه بوسه گاه عشق.
آدم هایی که با تن های بی سر و بی دست چیزی خلق کردند به نام ناموس،وطن،عشق.
پوتینی خیس از هر چه تو خواهی و جانمازی همه از خاک.
کسانی که یادمان دادند که چیزی داریم به اسم غیرت.کسانی که دست ها را چه زیبا بال کردند.
و حالا من.منی که تنها می دانم چیزی است به نام گوگل و مرورگری به نام کروم.
منی که چه راحت خلیج فارسم را می دزدند و می گویند شماها دزدید.
منی که گمانم است که خمپاره ها همیشه آمدنشان را زوزه می کشند.منی که متمدن اینترنت گشته ام.
اما افسوس که حتی یک نمازم را هم فرشتگانش نمی شمارند.
منی که دینم را تنها در گوشه ی اتاق خلوتم جا گذاشته ام.
یعنی من مسلمانم؟
من برادرهایی داشتم همه نور.آنها گواه خلوص بودند.
اما حال چه؟برادر همکارمان زیرآبی می رود تا شاید خانووووم رئیس تحسینش کند
وعجیب اینکه دلیلش این است که چرا ما کاغذ های بیت المال را مال خودمان نمی دانیم.
دلیلش این است که چرا ما فکر می کنیم که کار مردم همان کار خودمان است.
دلیلش این است که چرا ما بیشتر می دانیم.
دلیلش این است که چرا ما باید مهندس باشیم و او آقای ر...
دلیلش این است که چرا همه را خواهر و برادر میدانیم.
دلیلش این است ...
مائیم آیا وارثان آن همه شهید؟!!
ایثار را چه خوب می بینیم.برای ماهی 270 هزار تومان ما حتی وجدانمان را از یاد می بریم.
من خلوصم کجاست؟من که چیزی نمی دانم چه اصراریست این همه طبل را.
من برادرهایی دارم که گمنام خوابیده اند و حتی تکه فلز هویتشان را هم ریا دانستند و حال ما داد بزنیم،ما زیرآب بزنیم،ما غیرت مردانه را به لبخند یک خانووووم مهندس بفروشیم که چه؟
شکر که خالصانمان نیستند تا زجر ما را هم . . .
ماها بودنمان نیز ظلمیست در حق برادری داناتر.پس چرا ظالمان با وجدانی نباشیم؟!!!
ما هزاران هزار کفن سه رنگ داشتیم.
ما چرا سرخی پرچممان را زود از یاد می بریم.
یعنی 270 هزار تومان ناموس و وطنمان شده.وای که چه ارزان فروشیم.
تکرار هایی زیبا به قول شریعتی و همنشینی هایی از جنس خلوص.
همه خوب یادمان مانده روزهای نخستین دبستان را،دلهره و دستهای کوچکی که چادر های مادرانمان را چسبیده بودند.
آنجا مهر بود.ترس بود ستاره های سحر و گلوگاهی که گاهی می لرزید.
و تازه فهمیدیم که زندگی چیزی دارد به پاکی آب و بابا نان آوریست شب های طولانی را.
چراغ های نفتی و مشق هایی که گمانمان این بود که تنها بایست شب نوشته شوند.
آن روز نمی دانستیم که روزی خواهد آمد که حسرت خور مهرهای کودکی باشیم.
پاییز با مزه ی انار و خرمالو.شب های بخاری نفتی و پدرهای از جنس تکرار.تکرار چیزی به نام عشق.
مرد های که در باران می آمدند،حرف هایی چون آسمان بی انتها.
این همه تنها شاید یک روز کودکی هایمان بوده.
و حال کار،کلمه ای به نام "مهندس"،زن،ازدواج،چیزی که مادر "عشق" صدایش می زند،
آدم هایی قفل دار ذهن های پر فکر و تنها حسرت.
آغاز پر مهر دبستان عشقتان را تبریک.
رمضان،عروج،محمد نمازی و مهندس های که می دانند کامپیوتر ها به برق وصل می شوند.
فرهمند هایی گیگابایتی،آرشیوی از بهترین های هالیوود و دکتر هایی که چه زیبا تلفظ می شوند.
جدال وجدان با تن،خربزه هایی که می لرزاند و دل هایی که گاهی سرد می شود،
گاهی می خندد و گاهی هم پیامک می خواند.
خود خوری و دنبال کسی بودن چون رومی،نامه های الیزا و حرف هایی که می بوساند
هر چه خاک وطن است را بر لب.
و باز هم رمضان،صدای موذن.152،138 وحرف هایی مردانه شاید.مهندسک های فن آور.
اینترنت 800 کیلویی و دانلود هایی بی هدف.
اینجا ما کارآموز(!) هستیم.حسرت هایی که می بینی و حضوری سرشار از صداقت.
پدر می دود و رضایت می خواهد.داداشی متواریست.و من بی لیاقت شده ام،باز هم و می گردم تمام میهمانانش را.
تلفن های بی بوق . . . شهرام ناظری.مولانا.جهان بخش.
من نمازم را می خواهم.من باز هم بوی شالیزار و هاوایی را با هم خواستم و تهی شدم از آدمیت.
این روزها گاهی غروب ها را چشم ها چه مشتاق می شود.ولی افسوس.
این روزها مادری پروانه شد.او تمام گفتن را آفرید.
روزهای بی روزه.روزهای بی نام.روزهای بی خاطره.
پ.ن:همین که اول و آخر تو هستی،به محتاج تو محتاجی حرومه.
امروز گفتم همش خودم اینجا رو منبر نباشم،واسه همین هم گفتم چند مطلب باحال که از یه وبلاگ دیدم واستون بذارم.
درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!
درس دوم: من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی… سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی!
نتیجهء اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید
درس سوم: یه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه. ۱۵ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونهء اونا پیش اوناست!!
نتیجهء اخلاقی: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند!
منبع:
Flying high, up in the sky,
We'll keep the blue flag flying high
From Stamford Bridge to Wemb(er)ley
We'll keep the blue flag flying high
علی چه برایت بگویم پسر.
از کدام دینم.من هنوز مولتی ویژن و اسپایس را نیک یاد دارم.
علی چقدر دلت را می شکنم هر روز! نمی دانی چقدر بی لیاقتم.
من همیشه راه ها را نیمه می بازم.
علی،کاش می توانستم گریه کنم.به جای این همه خودخوری.
راستی علی،هنوز هم "علی(ع) تنهاست"؟
آخر خواهشی داشتم.تو چی،پارتی من می شوی؟
اگر او را دیدی بگو که کتابش بالش خوابم شده، بگو اسمش را خوب حفظم،
بگو راستی من هم گاهی تازه یادم می افتد که حق هم بوده(شایدم هست!).
علی،من چقدر بدبختم.من، تو و علی(ع) تو را این همه ذلت دادم.
علی کاش بودی.دلم هوای "کویر" می کند.بوته های رفته بر باد.
صدای ضجه ی زمین و ندایی که شاید وجدانم باشد.
علی منم دوست دارم رشد را،ایمان را،بودن را،چیزی به اسم عصمت را.
علی،من می دانم که چرا پهلوی فاطمه(ع) این همه درد است.
اما من بازنده ی نیمه های خالی ام.
علی،اینجا غروب ها دلم بیشتر می سوزد تا بگیرد و بیشتر از همه به حال خودم.
کمکم می کنی؟
خودم می دانم اینها حتی ریگ های "ابوذر" هم نیستند.
علی من گاهی از خودم می ترسم.
کاش باز خواب زمستان را می دیدم.
راستی تو چی،دعا خواندی تا شهیدت کنند؟
نمی دونم شریعتی راست میگه یا نه که :
"بزرگترین خوشبختی آدم ها،بدبختی های کوچک آنهاست".
اگه اینجوری باشه لابد من خوشبخت ترین آدم روی زمینم.
توی زندگی ای که هیچی رو نمی فهمی و نمیفهمن جز پول.
دعوا سر تکه نونی که جلوی سگ هم بندازیش نمی خوره ومنم منم کردن های اونایی که تنها
دارن وظیفه شون رو انجام می دن نه کار دیگه.
یه لقمه نون هزار تا منت.
و تو هی بگو من دارم کار می کنم، من دارم شرکت می زنم، من دارم کد می نویسم.
ولی برای کسایی که کار رو علوفه بار الاغ کردن می دونن کدنویسی هم شد کار.
اونایی که افتخارشون دزدی و مال حروم خوردنه شرکت زدنم شد کار.
مگه اینجا می دونن آبرو چیه که بترسن بریزه.
مگه فرقی هم می کنه که تریاک بفروشی یا بری کار ساختمان.اینا فقط پول می خوان.
و تو می مونی میون هزار تا منت،تهمت و صد تا ناسزای دیگه.
نمی گن.یعنی به خودت نمی گن!کاش این یه مورد رو مرد بودن.
به سفره رسیدی خوب هی، شاید حقی داشته باشی مگر نه اینجا جنگل های آفریقا را
قانون می زنن.
گاهی نبودنت آرزوت می شه و خدا رو شکر که یه چیزی داری مثل همین وبلاگ.
آدم هایی که هر وقت کد می خوان یادشون می افته که هستی .هر وقت کامپوترشون رو ترکوندن
تازه میان احوالپرسی.
کسایی که فکر می کنن تو عاشقشونی و غافل از این همه حس دل رحمی.وای که چقدر بدبختن.
کسایی که هنوز نمی دونن فیلم چیه و می خوان واست بازی کنن وتو هم یعنی هیچی،یعنی منم که خرم.
هر وقت توپ بودن از تریاک،کد،پروژه ی آماده،پول دزدی،خنکای کولر و . . . تازه می گن
راستی تو نمازت رو خوندی.
اینه زندگی آیا؟(مگه بهنام همیشه اینجوری سوال نمی کرد؟)
کاش جعفر الان اینجا بود.
خدا رو شکر.
من هنوز یادمه که اونو دارم،باز هم شکر.
گاهی آدم ها می خندند! به خودشان! به زندگی! به بره ای که یونجه می خورد!
گاهی آدم ها می خندند! به پسرک خورده به خاک! به نگاه نیمه ی مهتاب!
به طنز چاپلین! به مرگ هیتلر! به پول یارانه ها! به شهاب 3!
به مادر های سالن انتظار بیمارستان نمازی!
گاهی آدم ها می خندند! به عشق! به دهاتی سوخته در فقر! به دستمال عرق گیر یه پدر!
به اینکه "فاطمه، فاطمه است"! به رنگارنگ هاتبرد! به منشی که در برگ های زرد
روزنامه می خواهند!
به حماقت حسین(ع) پسر علی(ع)! به وجود!
و مرگ را چه ساده می پذیرند.با شهوتی پر از ماندن.
و اینان (همان آدم های خندان) چه خوشبختند. آنها حتی پراید هم سوار میشن.
آنها چه با فرهنگ تاپ و .... می پوشند.آن هم توی . . . .آدمهای خندان ایروبیک هم کار می کنند.
درست مثل فاطمه (ع).
آدم های خندان پیامک را چه مقدس(!!!) می پرستند.
آدم های خندان از زندگی تنها تالیا و ایرانسلش را می پسندند.
و باز گاهی می خندند! این بار به حماقت من!
و می نازند.به رانندگی خودشان.به تناسب اندامشان.به خود فروشی اشان.به انسان(!)بودنشان.
به سیرت زیبایشان!
و هنوز هم می خندند! به لهجه ی مادر! به قیمت هایی که مجبوری قبول کنی.
به الاغی که از خودشان بیشتر می فهمد.
و سر سفره ی نهار.چه لبخند زیبایی می آفریند پدر.وای خدا پدر من هم خندید به التماسهایشان.
به تعریف هایی که از دوشیزه های باکره اشان (!!!) می کنند.به کوچکی دنیای آدم های خندان.
و من تنها خواهم گفت خدای را شکر.
شکر، که زیاد نمی فهمم.شکر، که همیشه اینجایی. شکر،که دست های ساده ای داریم.
لیاقتم را گم کرده ام،شاید توی جنگل های گیلان.شاید با "باز باران" با گریه.
اختیارم شده خم شدن هایی که اگر فراموش شوند . . .
خدا را شکر.
صدای یار می آید.می گویندش بخوان.خود را، خدا را،انسانیت را،من را،من را،من را
و باز هم من را.
همیشه اینجا روی میز کامپیوترم نشسته و نگاهش،گویی می خواند."باز باران با ترانه".
و من گاهی خسته از انتظار باران.اصلا خسته از انتظار.من و فراموشی.
راستی چرا ما فکر می کنیم دنیا همان "زمین" ما است و آخر ندارد آن هم فقط به این دلیل
که گرد است.
چشم های پروانه ی جنگل کارا هم گرد است(همان که عشق را بچه گانه در چوبین یادمان می داد).
حاشیه چیست؟بودن؟ شهوت پرواز؟ سفره ی بی نان خانه ی ما؟ اصلا شاید خود ما؟
و محمد آمد.زیبا از هر چه که ما نداشتیم و من هنوز هم ندارم.
و دوستانی که با شکم های پر از سوسیس مخصوص چه کودکانه "محمد" صدایش می کنن.
آنها هم او را ساحره می گویند.
باز دارد نگاهم می کند و سامی می خواند.
راستی کمالی که با سیلی خوردن آید را چه سود.
گاهی (مثل الان) چقدر دلم می سوزد به حال خودم.
من هنوزم می گردم لیاقتم را،ستاره ی درخشان را، بوی خاک نم خورده را،محمد(ص) را،
کودکی ام را،ماندنم را و احساسی را که نمی داند شبنم چه شور است.
چه حس زشتیست حقارت و تن دادن به . . .
و تنها "خوش آمدی محمد".
خدایا! آنچه را تو از من بدان آگاه تری،بر من بیامرز.پس اگر به گناه بازگشتم،تو نیز از
در بخشندگی به آمرزش بازگرد.
خدایا! بر من بیامرز عهدی که با خویش کردم و بدان وفادار نماندم.
خدایا! بر من بیامرز! آنچه را به زبان خواستم به تو نزدیک شوم ولی دلم از آن سر باز
زد.
خدایا! بدبینی ها، بیهوده گویی ها، آرزوهای دلخواسته و لغزش های زبان مرا بر من
بیامرز.
::از همدم تنهایی های چاه کوفه، علی(ع)
و اینک آخر زمان
سالهایی به لطافت باران و دوستانی به صداقت قطره هایش.
زایش یک دنیا دلتنگی و آفرینش جهانی نو.
و اینک آخرین روز.
تمام.پرونده مختومه.دانشگاه بووووووووم.سال هایی که ایمان را آموختم و معنای خواهر.
محرم را دانستم که چیست و گم کردم هر چه آورده بودم از کلاس.
زریر گم شد و شاید . . . (خدا داند).
تا به خود آمدم داریوش را فروخته بودم به هم اتاقی،سیما بینا،چاوشی،یگانه،قهوه،فوتبال،برزو،
مهدی دیوونه،محمد سرآشپز،ابراهیم موذن،افشین،ثانی بد حساب،کاظم رابینز،رامین . . . ،
و داداش بزرگه(مهدی سفید).
و حالا اسیر یه دنیا پر از خواهر برادر هایی که دنیایمان کم می یابدشان.
یه شهر(بزرگترین روستای جهان){ناراحت که نمی شین،این یک تست جنبه سنجی است}،
دانشگاهی پر از هر چه که تو خواهی،
مهندس هایی که حالا دیگه واسه خودشون شرکت می زنن.
ترم بوقی هایی که اخلاص را یادمان می دهند.
و اینک آخر زمان.آخرین درس.آخرین امتحان.آخرین فوتبال(یاشاسین ترکیه).آخرین اینترنت.
جهانبخش گل،کرامت،حکمت نیا،کسبی،نادری،امیری،علی نژاد،عسکر پور،محمدی،رحمانیان،مصلی نژاد،
آزادفر،بهنام،دکتر،بردبار،حبیبی نژاد،مسرور،غضنفری،یزدانی،محکم کار،شیروانی،حمید،
فرشاد،سخنوری،شادمانی،حسینی،مسلم،لاری،زاهدی،حسین پور،خالقی،مظلومیان،فرهمند،
شیرزادفر،زرتشت،رضوی.(اگه اسمی از قلم افتاده گفتم شاید . . . ).
راستی که گفته که خدای تنها خالق است؟یعنی دنیای ما را احترامی نیست؟
و حال دلت می گیرد از هر چه بودنه.و پیامک ها را شاکریم.(ولی برزو . . .).
و تنها ممنون از همتون، همه ای که آدم بودن رو یادم دادین و عاشق شدن را فرمان.
آبجی های گلم،عشق های جاودانم،هم اتاقی های خدایی
و منی که تنها انتهای بودن خودم رو می بینم و دیگر هیچ.
و باز اسباب می کشیم،ولی آخرینش است.یعنی این مرگ است.
چه دلهره ی شیرینی وقتی که حس میکنی
تکه های دلت را جا می ذاری و هر جا که می نگری شبنم می آفرینی اما حیا را پاس می داری.
و گاهی باران می بارد.خودش می آید.اوج گرما می بارد.
اینجا آسمان ابریست و گریه را تمرین می کند.
دلت خیس خیس خیس.تنگ چون پهنای باند اینترنتت.
یوآخین لو،ژرمن قهرمان و باز یاشاسین ترکیه.شب بیداری هایی که نبودشان پوچی را یادآورند.
پشت سر دنیایی همیشه سبز ، سبز به رنگ آبی. و روبرویت پدر.دست هایی که قرآن تو هستند.
و اینک گام ها را چه رمق گم شده.و گلبرگ هایی که پر هستن از شبنم.
اینک آخرین فریاد.اما صدایش را چه شده !! چه خلوت کشنده ای دارد.
رقص ها را یادمان رفته انگار.
و تنها "مجنون نبودم" و " ماه من". شلوارک ها را باید کادو بگیریم.
راستی مال تو چه رنگی بود برزو؟
منوچ،سوالی که همه رو گیر مینداخت(حتی برزو را)،
موبایلی که صداش آدم رو . . . و زنگ های نیمه شب.
شاید واسه نماز شب بودن!!!
پیامک های پسورد دار،اسمی که هیچ گاه ندانستیم.راستی دستت رو باز کن.نه چیزی نیست.
این بار هیچ جا چیزی نیست.
و آخرین ترانه:شهره،ستار،شادمهر،سیما بینا،داریوش قدیمیمان و تکرار و تکرار و تکرار.
چه اعصاب خوردی آرامی.آرام آرام می آید،
دلت را می خرد و می برد با خود تا ابد.تا دمشق.به یاد چمران و شریعتی.
اینجا خونه دانشجویی.اینجا آهنگ و رقص،اینجا درس و فوتبال،
اینجا یورو 2008،اینجا یاشاسین ترکیه،
اینجا همه داداش، اینجا همه شبنم،
اینجا پر از غروب آبی(سرخی اون رو رنگ کردن تا شاید دلی نگیرد).
اینجا آخر همه چیه،اینجا آخر دنیاست.
و اینک آخرین یادداشت. وبلاگ و خونه دانشجویی.کولر ها همه خاموش و جنگ بر سر پنکه.
راستی در رو ببند . . .ش می ره بالا.
و اینک تسویه.هر چه که داری بیار. خریدار داریم.اینجا ژتون ها را باد می برد.
.
.
.
و من و حلالیت.از همه.از همه چیز. از کیبوردهای کارگاه.از آدم هایی که بازیگر بودم و
کارگردانم کردن.
از علی آقا،از س.( . . . )،از ( . . . )،از شیشه های آزمایشگاه شیمی،
ازبسیجی های دل،از تلفن کوچولوی داغ کرده،
از پشت خطی ها،از طرف های اون ور،از خودم،از خدا.
از گل های سرخ دانشگاه،از کاکتوس های آبجی ن.م .از 6120 کلاسیک.از دفتر خاطرات یوگا.
از میل های ثانی،
از پیش قضاوت ها،از هوش مصنوعی،از دکتر،از بهنام.
و باز ممنون واسه اون همه نقاشی که واسم کشیدین.چه کودکانه.
راستی اینجا گاهی دلم حرف می زند،اگر گلی بکارید ممنونتان میشم.
اینجا همه ی پیامک ها فارسی اند و 9 تومان.
فقط یادمان نرود دنیایی که رنگهایش را شبنم ها روغنی کردند وتابلویی که پازل از آب در آمد.
تکه ها را گم نکنیم.قول.
دیگه نمیتونم بنویسم . . .
میبخشین که؟نه؟
برادر کوچکتان زریر جوانمرد.
::Celine Dion
زندگی را بخش باید کرد،
شاید هم بهتره که بفهمیمش.
راستی زندگی چند بخشه؟
زندگی شاید یافتن بودنهاست.
ابدیت را هجی کرده ای؟
و ما که همه، جا مانده ایم و تهی از حس بودن و تنها خواهانیم که بمانیم.
هیچ فکر کردی که آمدی برای رفتن و جاری شدن میون یه حس مثل صدای پر نیلوفر آبی.
و شهوت را چه؟
هر کس تونست،تعریفش کنه.(تو بخش نظرات).
شهوتی که میمیراند هر چه حس داری از بودن.
و چون شیشه ای از مشروب تهی گاه خوبیست اندیشه را.
بتعریف.گر می توانی.
پس داد نزدن که من .. . تهی کردن اندیشه هنر نیست.کشتن احساس نقشیست نا زیبا.
پس کلاس نذارین خواهشا.
راستی کجای زندگیست.لذت ؟ عشق ؟ وظیفه؟!!
اصلا خود زندگی چی؟بخش کن.
خدایا به عزلتت قسم فهم را گم کرده ام، منم شدم یکی مثل عادل(فردوسی پور)اون اشک ها
را نمی فهمد و من خیلی بیشتر خود را و باز بیش از این تو را.
قرار نبود زندگی گم شدن و نفهمی باشه.ما آمده ایم از برای فهم.
کمک کن.
گریستن را بیاموزمان.
قهرمان می گرید.
قهرمان میبرد.و باران هم نامرد شده.پای قهرمان چرا سر باید بخورد؟
قهرمان می گرید.به حال دل هایی که میتپند برایش.به حال روزهایی که داشت.
قهرمان می گرید و یادش مانده سالهای پیش را.
زمانی که نامش را دوست داشتند و نمی هراساند کسی را.
قهرمان می گرید.آسمان هم می گرید ، شاید برای نامردی اش.
و این وسط سرخ هایی که باید خدایشان دیرک دروازه باشد.سرخ ها و نام ها.
اما چه شد.چه شده بود تیمی که می لرزاند دل ها را و گرفتار طوفان آبی.
سرخ های دربند قهرمان.
قهرمان می گرید.به زمانه شاید.به شانسش شاید.
به مادری که پرید و نتونست هدیه ای از برایش بفرستد.
قهرمان هر چه دل بود را برد، اما جام را جا گذاشت.قهرمان فوتبال یادمان داد.
قهرمان لیاقت را صدا می زند.
و باز قهرمان می گرید. ودلمان نیز می گیرد.راستی عدالت را ندیدی.
گزارشش را عادل می داد اما عدالت را من ندیدم.
عادل متعجب از اشک های شسته با باران قهرمان،تو گویی فهمش را گم کرده آیا؟!!!
قهرمان هنوز هم می گرید. آخر، دل ها گریسته بودن برایش.
قهرمان هر چه تو گویی داشت جز شانس.
و خدا انگار پول گرفته بود.
چلسی همیشه قهرمان را گریه چرا !!. او که هیچ کم نگذاشت.
بلند شو قهرمان.تو میلیون ها دل را بردی. تو هر چه آبرو سرخ را بود بردی.
بلند شو و بخند به زیبایی ای که آفریدی.تو میلیون ها آدم را میخکوب کرده بودی
و دهانها را متراژ چه بالا بود.
بلند شو و بخند تا اون مادر هم بخنده.
قهرمان همیشه قهرمان خواهد بود.
اگرم گریستی دلت هست. تو غرور را خالق هستی.
بلند شو و گریه را به تنهایی هایت بسپار.
عادل جان نخند به اشک هایی که لیاقت می خواهد دیدنش.تو نیز اعتبارت را از قهرمان می گیری.
راستی چند گرفتی برای گزارش بازی قهرمان؟
پس عادل نخند.حقوقت را بشمار.
بگذار قهرمان تا دلش می خواهد بگرید.کسی از تو نخواست توپ ها را جمع کنی.
و همچنان قهرمان می گرید.